به خانه که رسیدم و کمی استراحت، کتاب درسی رو برداشتم و فصل ۸ رو باز کردم

اصلا موضوع این فصل چیه ؟ تیتر هارو خوندم و یک مرور سریع به صفحات این فصل انداختم تا ببینم کلا با چه موضوعاتی سر و کار دارم ، احساس کردم کتاب درسی هم خوب توضیح نداده و هم جابجا توضیح داده ، و بعد از خوندن متن کتاب درسی و تطابق آن با کتاب کمک درسی ( یادم نیست چه نشری بود ) و جزوه استاد و چندین کلیپ که از اینترنت سرچ کردم ، تونستم سیرتاپیاز داستان فصل ۸ رو بفهمم و برای خودم هم جزوه ای اختصاصی نوشتم! ( البته کلیپ هایی که دیدم خیلی کمکم کرد ) و بعد یک بار دیگه نشستم برای خودم توضیح دادم و توی ذهنم یه نقشه راه کشیدم که مثلا اگر بخوام این فصل رو به یه دانش آموز رشته انسانی یاد بدم چطور باید بگم و از کجا شروع کنم ؟ نظر من این بود که اگر بتونم مطلب رو جوری بخونم و بتونم به یه دانش آموز رشته انسانی ( که اصلا نمیدونه زیست چی هست ..خخخ) یاد بدم ، پس واقعا اون فصل رو یاد گرفتم!

دو روز گذشت و دوستم پیگیر این ماجرا شد و من بهش گفتم امروز عصر بیا باهم این فصل رو بخونیم و من یادت بدم ، و آنچه در ذهنم بود رو برای دوستم اجرا کردم و آخر سر دوستم گفت: این فصل انقدر راحت بود؟ کاش خودم میخوندم...خخخ..واقعا انقدر ساده گفته بودم که فکر میکرد اگر خودش هم میخوند به این سادگی میشد ولی بهرحال من دیگه عذاب وجدان نداشتم .

آزمون آزمایشی پیش رو را پشت سر گذاشتیم و ما به همه تست های فصل ۸ درست پاسخ داده بودیم، که مایه تعجب مشاورمون هم شده بود.


انقدر خوشحال بودم که دوس داشتم فصل های دیگه روهم اونجوری بخونم و به دوستام یاد بدم .

چنین شد و من توانستم به درصد ۸۷ در کنکور سال ۸۹ برسم .


نتیجه :

اگر مطلبی رو بتونی به یکی خوب یاد بدی ، پس تو اون مطلب رو خوب یاد گرفتی!

در ضمن وقتی مطلبی رو به یکی توضیح میدیم بیشتر تو ذهنمان میمونه !

و برای یاد گرفتن باید علاقه داشته باشیم و واقعا احساس نیاز به یادگیری و انگیزه و هدف برای فهمیدن رو داشته باشیم .